سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان در نوسان بود:
می آمد می رفت.
می آمد می رفت.
و من روی شن های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگی ام آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم رسیدم.
نوشته شده توسط امین در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت
گذشت پائیز آمــد فصل سرما
سر آغازش شب زیبـــای یلدا
چه شبهای درازی دارد این فصل
یقین زلف سیاه گسیـــوی یلدا
دراین فصل زمستان یکدلی به
محبت دوستی سیمـــــای یلدا
شب یلـــــدا عجب نیکو فتاده
به ماه دی که آید بوبـــی یلدا
در ایام گذشته کـــرسی عشق
بپا بـــــود از شب والای یلدا
به روی کرسی و سینی فراوان
عیان بود از صفا صد خوی یلدا
لحاف و منقل و آتش بــه خانه
نشسته دور هــم همسوی یلدا
زبرف و داستان راه مـــــانده
سخنها رفتــــه از سرمای یلدا
زسنجدآش کشک وقصه گفتن
بسی دریــــای قصه پای یلدا
ز نو رسمی بپا از بهــــر فردا
صفا و خرمــــــی فردای یلدا
مبارک باد فصل بــرف وباران
به یٌمن نعمت دیمــــــای یلدا
مقدم شکـــر ایزد کن به عالم
ز حاصل پر ثمـــر دارای یلدا
سلام ای فصل سرد و برف و باران
خوش آمد گویمت فصل زمستان
اگـــــــر چه زحمتی را نیز داری
ولکــن رحمت آری باغ وبستان
نوشته شده توسط امین در سه شنبه سی ام آذر 1389 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت
در پس لبان بسته ام
و نگاه سوزانم
بامدادیست و چوبه دار.
بگذار که جلاد
قلبم را
با خنجرش هزار پاره سازد
بگذار با ابر سیاهش گونه هایم را بنوازد
بگذار آواز خونخواهی را حتی
از ترانه هایم برباید
اما تلخ تر از همه
ترحم شماست
ای جهانیان
ترحم نمی خواهم.
نوشته شده توسط امین در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت
قاصدک هان چه خبر آورده ای
از کجا و از که خبر آورده ای
خوش خبر باشی اما
گرد بام من
بی ثمر می گردی
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گویند
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک ابرها همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
نوشته شده توسط امین در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت
شب سردی است٬ومن افسرده
راه دوری است٬وپایی خسته
تیرگی هست وچراغی مرده.
می کنم٬تنها٬ از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت٬
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر٬سحر نزدیک است
هردم برآرم این بانک از دل:
وای٬این شب چقدر تاریک است.
خنده ای کو که بدل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم هست به دل٬
غم من٬لیک٬غمی غمناک است.
نوشته شده توسط امین در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد...باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام...
و حس باغچه انگار...چیزی مجرد است
که در انزوای باغچه پوسیده است
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گل خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند...
نوشته شده توسط امین در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت

خسته ام از این زمونه
دل من شده ویرونه
میخام از همه جداشم
دل به دریا رهاشم
آه از اون همه نگاهت
قسم به اون قلب پاکت
ازتوهم دل بریدم
تو و این قلب سیاهت
نمی تونم اینجا بمونم
باید برم تنها بمونم
آروم آروم من پر بگیرم
تو این دنیا تنها بمیرم
نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.
نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت
عطرنرگس...رقص باد.
نغمه شوق پرستوهای شاد.
خلوت گرم کبوترهای مست.
نرم نرمک میرسد اینک بهار.
خوش بحال روزگار.
نوروزمبارک
نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
<-BlogAbout->
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY